شنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰

فاصله

خیلی دورشدم

آنقدرکه حتی خودم رو هم به زورمیبینم

شایدهم همش یه خیال باشه ویا شاید.....

ویکی یکی دلبستگی ها داره کم میشه ودلم میگیره وقتی فکرمیکنم ممکنه یه روزی دیگه دلبستگی نباشه

پنجشنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۰۹

خیال

درفروبندکه بامن دیگررغبتی نیست به دیدارکسی



سلام

نوبت دادگاهی که میگفتم رسید چندروزپیش با هزاردلهره به دادگاه رفتم ولی نمیدانم خوشبختانه یا متاسفانه بازپرس محترم مرخصی گرفته بود.

خلاصه خیلی اعصابم بیشتربهم ریخت چون دادگاه مربوطه درتهران نیست ودوباره قرار شد وقت دادرسی تعیین کنند وبه من ابلاغ کنند

خوب اگه میخوای بری مرخصی چرا مارو میزاری سرکاررررررررررررررررررررررر

ای بابا چه انتظاربی جای دارم

اگه یه روزی خدای نکرده برحسب اتفاق گذرتون به یه جای دولتی یا دادگاهی ،بیمارستانی بیافته میفهمید من چی میگم

البته امیدوارم که هیچوقت این مواردرو تجربه نکنید

دارم فراراززندان رو میبینم مثل خوره ازوقتی میرسم خونه تا وقتی که ازخستگی هرجا هستم خوابم ببره

فکرکنم راه خوبیه برای فرارازاین لحظه هاونبودن وفکرنکردن ودرتخیلات غرق شدن حتی برای چندساعت
مثل کودکی که همیشه خودم رو جای مردشش میلیون دلاری میذاشتم وسعی میکردم با حرکت آهسته زندگی کنم وازبلندی بپرم وهمیشه تو بازی های کودکانه اسمم استیو باشه وحس اینکه هیچکس نمیتونه مثل من نقش مردشش میلیون دلاری رو بازی کنه

وتجربه اینکه معلم کلاس سومم کلی منوسرکارمیذاشت وقتی فهمید که میخوام درآینده چیکاره بشم
آره سرکلاس با افتخارگفتم که بعدازاینکه میخواستم مردشش میلیون دلاری بشم وبعدش پلیس وبعدش خلبان اینبارمیخواستم فضانورد بشم وبچه های کلاس با تعجب بهم نگاه میکردن وخانم کمالی معلم ما با تمسخر
ومن شده بودم سوژه اون ومدام سرهرموضوع مسخره بحث فضانوردشدن منو پیش میکشید وکلی ازمن توضیح میخواست ومن هم براش شرایط رو توضیح میدادم واینکه اونجا فضاست وبازمین فرق داره آره گاهی دلم میخواددوباره فرارکنم وبرم تو رویاهام وتخیلاتم وبگذارم که تمام موضوعات جدی بگذرند وتموم بشه این تلاش بی وقفه برای بقا

دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹

سردرگمی


سلام

همه چیز بهم ریخته ویکهفته است که مدام بین دادگاه وبانک واداره ثبت میچرخم وآرمش زندگیم کلاٌ بهم خورده

به خاطریک ندانم کاری واسه خودم یه مشکل درست کردم نه یعنی چندتا مشکل که فکر نمیکنم به این سادگی قابل حل باشه خداخودش کمک کنه که این جریان ختم به خیربشه

فهیمه شنبه شب رفت بنگلادش خیلی یهو پیش اومد واسه اجرای یه کاربه اونجارفته این روزها هرچند به بودن هم خیلی احتیاج داریم ولی مدام ازهم دوریم من بخاطر کارم هفته پیش نصف هفته رو مشهد بودم وجمعه شب رسیدم وفقط رسیدم کمی به جمع کردن وسایلش کمک کنم

خیلی وضعیت بدی واسم پیش اومده وقاطی کردم ووقتی تو یه مشکل گیرمیکنی همه ولت میکنن وتو تنها میشی البته همه کسانی که کاری ازدستشون برمیاد ولی خیلی ها هم دردی میکنن ومن مدام باید تعریف کنم که چی شده ومدام بهم میگن که چرا این کارو کردی ویا اگه این کارو میکردی بهتربود آره اگریه کاردیگه میکردم بهتربود ولی الان دوسال میگذره ازاون اتفاق که حالا زده بیرون ومن حالاباید حلش کنم آره خودم تنها باید ازپسش بربیام

وامیدوارم که برای هیچ موردی از جلوی دادگاه هم ردنشین چون وقتی یه پرونده براتون بازمیشه اصلامعلوم نیست که کی تموم میشه ویا حتی اگه شاکی باشین به حقتون میرسین

ومن همش به خودم دلداری میدم وبه این جفنگیان فکرمیکنم که "مردآن است که درکشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد"وخلاصه دارم یه جوری سرخودم کلاه میذارم تا بتونم این وضعیت رو تحمل کنم واگه حل نشه.....نمیدونم بیخیال فکربدنکنم

آره بگذرم وفکربدنکنم این هم میگذره بد یا خوب وفقط باید منتظر آینده بود وبس

آینده ای که مبهمه وهیجکس نمیدونه چی میشه شاید هم برم پیش یه پیشگو تا آیندمو بهم بگه تا اگه خیلی خیلی اوضاع خرابه یه فکری براش بکنم

وچه ساده میشکنه هرچی ساختی وبهم میریزه همه افکارت وتو میفهمی که همه این دنیا ودلبستگیش به یه تلنگربنده که ممکنه هرروز ازیه جا به چهارچوب زندگیت بخوره ومثل یه تسبیح اونو پاره کنه وتو سالها باید زجربکشی تا بتونی اونو دوباره جمع کنی که حتی اگه همه دونه هاش رو پیداکنی بازم حتما باید نخ اونو عوض کنی یا همون نخ کهنه رو دوباره با چندتا گره استفاده کنی که بازم اون تسبیح مثل قبلی نیست

آره اینجوریه دیگه باید ساخت وباید گذشت

پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹

زن


برای زنان سرزمینم


زن عشق می كارد و كينه درو می كند ...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...
می تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....
برای ازدواجش - در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی
به لطف قانونگذار ميتوانی ازدواج كنی ...
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...
او می زايد و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...
او بی خوابی می كشد و تو خوابِ حوريان بهشتی را می بينی ...
او مادر می شود و همه جا می پرسند : نام پدر ...


این را من ننوشته ام کپی کرده ام ازجایی که نوشته بود این نوشته ازدکترشریعتی است

برای زنان سرزمینم برای مادران سرزمینم وبرای ستم های که برآنان میرود

ومن نیز یکی هستم ازاین ستم کاران وشاید گناهکارترینشان

شنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۹

آرزو


زندگی یعنی تکاپو

زندگی یعنی هیاهو

زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو

زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه ی نو

زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد

زندگی بایست در پیچ و خم راهش زالون حوادث رنگ بپذیرد

زندگی بایست یکدم یک نفس حتی

زجنبش وانماند

گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد


میدونی خیلی پاییزه بی حالیه نه بارونی نه رعدوبرقی ونه خیس شدنی برای تازگی وزنده شدن

هرچند شاید زوده باید منتظرموند وبازصبرکرد

اندکی صبر سحرنزدیک است

آره صبرکنیم بازم صبرکنیم

برای شسته شدن برای تازه شدن برای روزهای که خاطرات مارو میسازه

با یاد گذشته هابگذرونیم یاد خیس شدن ها یادسرمای خیس شدن

آخ یادش بخیر یه روز فکرکنم پاییز سال 72 بود تو یوسف آباد با پسرعموم داشتیم میگشتیم که
یهو از اون بارون های جون دار باحال نه بارون روغن نباتی گرفت وما خیس خیس شدیم وآب چکون چپیدیم تو سینما گلریز وتازه فهمیدیم که فیلم اسب شاخدار بالدار رو گذاشته ومابین کلی بچه هفت هشت ساله نشستیم واین فیلم رو دیدیم

آره ازاون بارونها که وقتی خونه بودم سقف خونه از چند جا چکه میکرد ومن مدام حرص میخوردم وقابلمه وظرفهای دیگه رو جابجا میکردم ومدام ازخدا میخواستم که این بارون قطع بشه ولی همون موقع یه عده عاشق یه عده کشاورز مدام دعا میکردن که بیشتر بیاد وقطع نشه وخدا مونده بود که دعای کدوممونو مستجاب کنه

یه باردیگه هم همون سالی که تجریش سیل اومدتابستون بود ومن تو یه خیاطی سرچهارراه امیراکرم پادو بودم اونقدر بارون اومد که تموم پارکینگ ها پرآب شده بود وماشین هادی خان صاحب عملی اون خیاطی تا شیشه زیر آب رفته بود ومن وتمام کارگران خیاطی سه ساعت هل دادیم تا ماشین هادی خان رو از پارکینگ بیرون بیاریم
وبا لباسهای خیس وکثیف پیاده تا راه آهن رفتم

بارون پراز خاطرات تلخ وشیرینه حالا نمیدونم آرزو کنم که بارون بیاد یا نیاد

خدا مونده که با اینهمه سلیقه ودرخواست چیکارکنه

امروز زلزله اومد نه ازاون خطرناکاش یه زلزله یواش ولی ترسناک

آره ترسناک واسه اینکه مدام خاطرات زلزله های خطرناک به ذهنم میومد

ومدام آرزو میکردم که زلزله شدید وخطرناک نیاد واگه بیاد.....اگه بیاد

بیخیال به چیزهای بد فکرنکنیم

سه‌شنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۹

گذر

عاشقی کن


حال من دست خودم نیس
يه جا آرووم نمي گيرم
دلم از کسی گرفته
كه مي خوام براش بميرم

این روزا بد جوری ساکت
این روزا بد جوری سنگم
همه زندگیمو باختم
پای روزای قشنگم

شب و روز کنار من بود
مث سایه ، نازنینی
تو بگو چه حالی داری
وقتی سایه تو نبینی

مث آینه روبرومه
حس بی تو بودن من
دارم از دست تو می رم
عاشقی کن منو نشکن

پای دنیای تو موندم
من عاشق من آدم
تا صدات بلرزه آخر
تا دلت بگیره کم کم

آخرین ترانه هامو
می خونم با چشمای خیس
عاشقی کن منو نشکن
حال من دست خودم نیس


شعرازعبدالجبارکاکایی


وازکنارهم میگذریم بی توجه به هم وآنقدرغرق درخودمان وزندگیمان شده ایم که فراموش کرده ایم حتی خودمان را

دوشنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۹

تمرکز


این روزها بااین حال وهوا کمتربه نوشتن فکرمیکنم

میدونی کلی گشتم سفررفتم که شاید به آرامش برسم ولی نشد چهارماه خونه بودم وکمتربیرون رفتم مدام فیلم دیدم وکتاب خواندم ولی بازهم تغییری نکردم نمیدونم چرا این حالت نگرانی مداوم منو ول نمیکنه

با دوتا ازدوستام یه دفترکوچیک بازکردیم وفروش اینترنتی راه انداختیم

نمیدونم چرا ولی فکرمیکنم که کارخوبیه وبعدش هم یه پیشنهاد کار از یکی ازدوستام بهم شد که باهاش شراکت کنم ویه کاربزرگ رو راه بندازیم الان سه ماهه که داریم مثلا کارهای اولیشه رو انجام میدیم دلم میخواد مثل اوایل سال پیش سرم شلوغ باشه شاید که این شلوغی منو باخودش ببره تا کمتر تو تخیلاتم سیرکنم ولی گاهی وقتها میخوام بزنم زیرش وهمه چیزو بی خیال بشم وبرم ولی نمیدونم کجا
به آنجایی که اینجا نیست
به آنجای که میگویند خورشید غروب ما

واینکه الان پاییزه ودوباره بارون وعاشقی زیربارون وخاطرات وهمه چیزهای که دوست داری وداری ودوست داری ونداری فصل خیس شدن پی درپی واین شسته شدن وپاک شدن

وچه زود میگذره زمان

وه که بااین عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن ازچون منی شیداچرا

آره چه زود میگذره جمعه گذشته یعنی سوم مهر سال برادرم بود که هنوز من باور ندارم که نیست ولی یک سال گذشت ومن باید وقتی بهش فکرمیکنم بگم خدابیامرز

وهروقت خوابشو میمیبنم خوشحاله ومدام بهم میگه که خیلی بهش خوش میگذره وهرجا میرم اونم میاد به حدی که گاهی بهش حسودیم میشه

شایدم قاطی کردم

ولی باید تمرکز کنم باید زندگی کنم

من به هنگام شکوفایی گلها دردشت
بازمیگردم
وصدامیزنم

آی
بازکن پنجره،بازآمده ام
من پس از رفتنها رفتنها؛
باچه شوروچه شتاب

آره باید برگردم
باید تمرکز کنم باید بتونم دوباره خودم بشم باید تمرکز کنم

آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد

اینو از وبلاگ عاقلانه کپی کردم

آره باید تمرکز کنم که این کارهارو بکنم

هرچند

دل خوش سیری چند.....

آره سیری چند؟